تبليغاتX
بهشت گمشده

بهشت گمشده

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند

آن روزها...

ما راهی سینما شدیم و تو بر گشتی دفتر. چیزی را جا گذاشته بودی. وقتی آمدی دنبال جا می گشتی و یک صندلی کنار من خالی بود. کنار هم نشستیم و من حس خوبی داشت اما از حس تو بی خبر بودم.

نزدیک به هشت سال از آن روز می گذرد و با و جود سنگ بدی که درست وسط سینه احساسم خورد باز هم یاد آن روز حالم را دگرگون می کند.

نمی دانم این روزها برایم روزهای خوبی است یا نه؟ ترمیم برای ما آدم ها شیرین است یا تلخ؟ اصلا نمی دانم شادم یا غمگینم؟ اما این را می دانم که این روزها را دوست دارم. حس خاصی دارم که تا به حال تجربه نکرده بودم.

سوار ماشین می شوی و من غرق در خیالاتم دستم را پیش می برم تا ابر افکارم را پس بزنم که می گویی دوستت دارم. دستم در هوا می ماند و در دل می گویم منم همین طور. فقط افسوس که دوست داشتنم کمی غمین است.

به چشمانت نگاه می کنم و در می یابم که نفهمیدی چه روزهایی جلوی چشمم بوده . صبا هم همین طور.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 15:51  توسط ثمره بیگدلی  | 

در کنار خطوط پیام

خارج از ده دو کاج روییدند

سالیان دراز رهگذران

آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی

زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاج ها به خود لرزید

خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا

خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است

چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی

مردم آزار از تو بیزارم

زود دست از سرم بردار

من کجا طاقت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد

یار بی رحم و بی مروت او

سیم ها پاره گشت و کاج افتاد

بر زمین نقش بست قامت او

سیم بانان پس از مرمت سیم

راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگ دل را نیز

با تبر تکه تکه بشکستند

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 12:51  توسط ثمره بیگدلی  | 

می آید آرام آرام...

مامان می گوید:شانس صدیقه چه سبزه ای شد.

به سبزه نگاه می کنم که مرتب و تمیز است با روبان صورتی دورش و تو را به خاطر می آورم که همیشه سر سبزه های کج و کوله و کچل مامان صدایت در می آمد.

حالا سال نود دارد می رسد و تو فرسنگ ها دور از اینجا به دنبال آرزوهایت هستی و ما به یاد هفت سین همیشگی تو موقع سال تحویل نمی دانیم گریه کنیم یا بخندیم .

جایت خالی است عزیز. همیشه خالی است میان خنده ها و ناراحتی های همه ما. اما دلخوشی من یکی حداقل به شادی و شادمانی توست نازنین.

نمی دانم به بهشت آرزوهایت رسیدی یا نه اما هرجا که باشی دل من همیشه به یاد توست و خواهان پیروزیت.

سال نو به تو و همه دوستان و عزیزان مهربانم که در سال سیاه من یار دلتنگی هایم و شاد شادی های اندکم بودند مبارک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:20  توسط ثمره بیگدلی  | 

آرزوی من این است

شب شده و باز چشم من بی خواب. بی خواب از نداشتن ها و داشتن ها. نداشتن آرزوها و داشتن کینه ها و قفس ها. نداشتن روح شادم و داشتن انتخاب های اشتباه.

می خواستم به آرزوهایی که از سال ها پیش داشتم فکر کنم که دلخوش بخوابم. اما هر چه فکر کردم دیدم که دیگر هیچ کدام را نمی خواهم . اما آرزویی سخت دلم را فشار می دهد.

آرزویم این است که خانه ای نقلی داشته باشیم و فقط من و تو باهم در آن زندگی کنیم. من برای تو لالایی بخوانم و تو بخوابی. صبح بیدار شوی و نو نو بخواهی.

خانه را البته پر از نور می خواهم با پرده ها و دیوارهای سفید. یک اتاق داشته باشد اما بزرگ . یک گوشه اتاق پیشی ها و آگاهای تو باشد و گوشه دیگر کتاب های من. وسط اتاق تو سرت را روی سینه ام بگذاری و لالا کنی. لالا کنی تا بزرگ شوی. مدرسه بروی و برگردی کیفت را یک گوشه پرت کنی و بگویی: مامان ناهار چی داریم.

آرزویم من این است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 16:32  توسط ثمره بیگدلی  | 

دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمی تابد مرا...

هر وقت می یام توی این کافی شاپ دلگیر و تاریک تلخ میشینم از خودم می پرسم این جا جای عشاقه یا آدمای تنها؟

این جا جای آشناییه یا جدایی؟

جای خندیدنه یا گریه کردن؟

جای خوشحالی یا اشک ریختن؟

یاد اون روزی می افتم که چند روزی از دیدن اون پیامک لعنتی می گذشت. اومدم اینجا نشستم و یک قهوه سفارش دادم.

تا وقتی که قهوه رو بیارن خودمو نگه داشتم. چون دستمال کاغذی نداشتم. وقتی قهوه رو آوردن سرم رو گذاشتم روی میز و اونقدر گریه کردم که احساس کردم دیگه چشمام باز نمی شه.

سرمو که بلند کردم دیدم صاحب کافی شاپ یه جعبه دستمال کاغذی گذاشته روی میز. اشکامو پاک کردم و قهوه ام رو خوردم. اشک ریختم و خوردم. صحنه هایی که پیش خودم تصور کرده بودم جلوی چشمم می اومد و اشک می ریختم. همه وجودم می لرزید. دلم می خواست وجودم اشک بشه و بیرون بریزه.

اما ناراحتیم تموم نمی شد. هنوزم تموم نشده. بعد از گذشت روزها فقط زخم هام کهنه شده.

زندگی برام تلخ شده. درست مثل همین کافی شاپ نیمه تاریک تلخ که نمی دونم تسکینم می ده یا داغ دلمو تازه می کنه....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 12:20  توسط ثمره بیگدلی  | 

چشمانت را از من دریغ مدار

صدا می زنم: صبا خانم؟

جواب می ده: بئه (بله)

_ پوف می خوری؟

 _ نع

_ لالا می کنی؟

 _ نع

 _ اون چی بود از باغچه رد شد؟

 _ بیشی (پیشی)

_ الان کی می خواد بیاد خونمون؟

 _ دار دار (تار تار)

 یک سال و سه ماه و دوازده روز دارد و مرا هر روز بیشتر دیوانه چشم های سیاهش می کند....

 

 دیوار نوشت: جای زینب خالی که قربون صدقه اش بره. خیلی نگرانشم. امیدوارم بهش خیلی بد نگذره هر چند که می دونم خیلی خیلی قویه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 1:30  توسط ثمره بیگدلی  | 

به بهانه تولد تو ای صمیمی ترین..

وقتی که نوجوان بودیم یعنی مدرسه فلاحی که می رفتیم تولد هرکدام از ما که می شد می گفتیم پیر شدی مادر.

میدانی انگار بدون اینکه بخواهیم پیری را مسخره می کردیم . فکر می کردیم هیچ وقت پیر نمی شویم. همیشه از دیوار راست بالا می رویم . توی چله زمستان توی پاتوقمان می نشینیم از سرما می لرزیم و سرما نمی خوریم.

اما حالا روز تولد هرکدام از ما که می شود نه اینکه پیر شده باشیم اما انگار  از این همه بهار که سریع پشت سر هم می بینیم بی اختیار ترس برمان می دارد...

بگذریم...

اینها همه بهانه بود برای تبریک تولدت عزیز. زادروزت مبارک ای صمیمی ترین ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 12:41  توسط ثمره بیگدلی  | 

به بهانه تولد تو ای صمیمی ترین..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 12:17  توسط ثمره بیگدلی  | 

بهشت گمشده ...

روزي خواهد رسيد كه به تنهايي از خيابان بهشت خواهي گذشت و مرا ياد خواهي كرد كه ديگر نيستم. يعني با تو نيستم .

هواي بهشت به صورتت مي خورد و ياد صورت من خواهي افتاد كه هر وقت اين هوا را مي خورد گل از گلش ميشكفت.

ياد لبخند من يا گاهي سكوت من و يا بيشتر اوقات دلتنگي من كه براي تو جز غضب و عصبانيت هيچ نداشت.

روزي خواهد رسيد كه بي من از آن خيابان بگذري.  روزي نه خيلي دير.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 17:52  توسط ثمره بیگدلی  | 

به كجا چنين شتابان

گون از نسيم پرسيد؟

_ هوس سفر نداري زغبار اين بيابان

_ همه آرزويم اما

چه كنم كه بسته پايم

_‌به كجا چنين شتابان

_‌ به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم

_‌ سفرت به خير اما

چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 12:36  توسط ثمره بیگدلی  |