تبليغاتX
بهشت گمشده


بهشت گمشده

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند

نمی دانم از  کجا بنویسم که اشک امانم دهد .

از روزی که برایم سیب زمینی درست کرده بودی و می گفتی نرو که من برای رفتنم کتک مفصل از پدر خوردم.

یا از عصرهایی که باآن دستهای استخوانی برایم دویماج درست می کردی و من با چه لذتی می خوردم .

از روزهایی که می خواستیم برگردیم قم  و ده بار برمی گشتم تو را بغل می کردم و هر دو گریه می کردیم .

و ....

چشمانم را می بندم و انگار که صدای گرمت در گوشم می پیچد :

ثمره خانم

رفت . بی آنکه من کاری برای دست های چروکیده اش بکنم ....

بدرود مادربزرگ ....

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 15:12 توسط ثمره بیگدلی| |

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

از یار آشنا نفس آشنا شنید

یارب کجاست محرم رازی که یک زمان

دل شرح آن دهد که چه دید و چه ها شنید

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:17 توسط ثمره بیگدلی| |

نمی دانم امشب چرا اینقدر دلم گرفته و یاد شب های خیلی دور افتادم. یاد شب هایی بیش از ده سال از پیش با خاطراتش. یا به یاد روزهایی که تازه عروسی کرده بودم و موسی زود می خوابید و من طبق معمول گرفتار بیماری شب نخوابی.

حالا هم که کمتر از ده روز دیگر کودکم به دنیا خواهد آمد بازهم من گرفتار همان بیماریم. اضطراب ها نگرانیها و ترس از آمدن موجودی که من نمی دانم کیست؟ او را نمی شناسم و نمی دانم می توانم از او نگهداری کنم؟ بزرگش کنم؟ آنی را بسازم که هر دو از هم راضی باشیم؟

نگویید که این فکرها را باید قبلا می کردی. خیلی فکر کردم. اما حالا که آمدنش نزدیک است من بازهم سرشار از تردیدم و نگرانی...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 22:55 توسط ثمره بیگدلی| |

این روزها ناخودآگاه زیاد یاد داستان اصحاب کهف می افتم . انسانهایی که برای مبارزه با شرک و گسترش خداپرستی تلاش زیادی کردند اما به موفقیت چندانی دست نیافتند و الباقی قصه که همه می دانند .

سالیان دراز است که مردم ایران برای ایجاد دموکراسی می جنگند . انقلاب می کنند . هزینه پرداخت می کنند . حتی خون می دهند.

به خودم می گویم  نکند  آخر سر داستان ما و دموکراسی هم  مثل اصحاب کهف شود. .....

نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:59 توسط ثمره بیگدلی| |

دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمی تابد مرا

کلبه جانم دگر بار روشنایی نیست...

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:46 توسط ثمره بیگدلی| |

توی اتاق انتظار مطب دکتر نشسته ام . منشی دکتر در حال تماشای تلویزیون است. در باز می شود و پیش از آنکه کسی وارد شود من فکر می کنم که شاید تو باشی.

اما تونیستی.

نوبت من می شود و می روم پیش دکتر. بارها حین ویزیت صدای باز شدن و بسته شدن در می آید و من گمان می کنم شاید تو باشی.

اما تو نیستی

آخر سر هم نیامدی...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 توسط ثمره بیگدلی| |

یه سوالی دارم از همه کسانی که سری به وبلاگ من می زنند.

به نظر شما جواب بدی خوبیه؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 13:37 توسط ثمره بیگدلی| |

دختری خواهد آمد از جنس خورشید...
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 12:34 توسط ثمره بیگدلی| |

گل اميد

هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب

به خنده خنده بنوشيم ‚جرعه‌جرعه شراب

در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست

كـه خوش به ‌جان هم افتـاده‌اند آتش و آب

فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار

مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب

به‌جـام هستي‌ما اي شراب‌عشق‌بجوش

بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب

گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن

بـيا و يك نفس‌اي چشم سرنوشت بخواب

مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد

بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 13:9 توسط ثمره بیگدلی| |

همین طور که نشستی یکهو میاد به سراغت. نرم و آرام. هی توی ذهنت ول می زنه بالا  میره پایین میاد و عاقبت سرجاش می شینه و هی رشد می کنه. هی بزرگ می شه. اونقدر که همه ذهنتو می گیره. چشمات یه جوره دیگه می شده. رنگ صورتت عوض میشه. اونوقته که  خودتو که تو  آیینه نگاه می کنی دیگه خودتو نمی شناسی.

حالا چیکار کنی بهتره ؟ لیوان پرت کنی تو صورتش یا بی خیال شی و بری بخوابی؟

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 20:13 توسط ثمره بیگدلی| |


Design By : Night Skin