بهشت گمشده
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
از یار آشنا نفس آشنا شنید یارب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح آن دهد که چه دید و چه ها شنید حالا هم که کمتر از ده روز دیگر کودکم به دنیا خواهد آمد بازهم من گرفتار همان بیماریم. اضطراب ها نگرانیها و ترس از آمدن موجودی که من نمی دانم کیست؟ او را نمی شناسم و نمی دانم می توانم از او نگهداری کنم؟ بزرگش کنم؟ آنی را بسازم که هر دو از هم راضی باشیم؟ نگویید که این فکرها را باید قبلا می کردی. خیلی فکر کردم. اما حالا که آمدنش نزدیک است من بازهم سرشار از تردیدم و نگرانی... سالیان دراز است که مردم ایران برای ایجاد دموکراسی می جنگند . انقلاب می کنند . هزینه پرداخت می کنند . حتی خون می دهند. به خودم می گویم نکند آخر سر داستان ما و دموکراسی هم مثل اصحاب کهف شود. ..... کلبه جانم دگر بار روشنایی نیست... اما تونیستی. نوبت من می شود و می روم پیش دکتر. بارها حین ویزیت صدای باز شدن و بسته شدن در می آید و من گمان می کنم شاید تو باشی. اما تو نیستی آخر سر هم نیامدی... به نظر شما جواب بدی خوبیه؟ گل اميد هـوا هـواي بـهـار اسـت و بـاده بـاده نـاب به خنده خنده بنوشيم ‚جرعهجرعه شراب در اين پـياله ندانـم چه ريـختـي پيـداست كـه خوش به جان هم افتـادهاند آتش و آب فـرشتـه روي مـن اي آفـتــاب صبـح بـهــار مــرا بـه جـامـي از اين آب آتـشيـن دريــاب بهجـام هستيما اي شرابعشقبجوش بــه بــزم سـاده مــا اي چــراغ مــاه بـتـاب گــل امـيـد مـن امـشب شكفته در بر مـن بـيا و يك نفساي چشم سرنوشت بخواب مـگــر نـه خــاك ره ايــن خـرابـه بــايــد شد بـيـا كـه كـام بـگيـريـم از ايـن جـهـان خـراب حالا چیکار کنی بهتره ؟ لیوان پرت کنی تو صورتش یا بی خیال شی و بری بخوابی؟

| Design By : Night Skin |

